نوشته شده توسط : اسماء (http://khattemoghadam.parsiblog.com/)
|
هسته های آلبالو
آقای پدر سلام،
امیدوارم حال شما خوب باشد و از کارهای بد من ناراحت نباشید(خودم میدانم که مامان منصوره همیشه چُغلیم را میکند.)
دیروز خانم معلممان گفت: علیرضا گریه نکن بابایت بر میگردد ولی آخر من که برای شما گریه نمیکردم، همهاش تقصیر این سید محمد است هسته های آلبالو خشکهاش را فوت میکند به من دفتر مشقم را هم کثیف شد، از همه بدتر آلبالو خشکهها بود که لو رفتند، فردا قرار است خانوم ناظم بازرس بفرستد جهت تفحّص، خدا کند بفرستندمان شورای امنیت. بهر حال انشاالله بیایید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام ،
اگر خانم ناظم نفرین هم میکرد آلبالوها را پیدا نمیکرد دیروز همهاش را با سید محمد خوردیم حتی هستههایش را، شما نگران نباشید. مامان منصوره هم خوب است سلام میرساند و میگوید کی مرخصی میگیرد بیایید، عملیات که تمام شده حداقل نامه بدهید 20 تومان هم در پاکت میگذارم تا تمبر و پاکت بخرید، پول توجیبیهایم است که جمع کردهام،نگران نباشید از کیف مامان بر نداشتهام.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
امیدوارم حال شما خوب باشید، دیروز خانم معلممان گفت: علیرضا گریه نکن، باز سید محمد هستهای شده؟ ولی من کاری به هستههای آلبالو خشکه نداشتم من برای شما گریه میکردم، اگر شما میآمدید خانم ناظم و خانم مدیر از شما میترسیدند و
مرا به خاطر الکی دعوا نمیکردند. اصلاً مگر سعید که پسر خانم ترابی که ناظم است آلبالو خشکه نمیخورد، من دیدم که آلبالو خشکه خورد آنهم 4تا تازه هستههایش را هم انداخت توی جیبش تا هیچکس نبیند. پس کی میآیید؟
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
حال شما که خوب است خدا را شکر، فردا امتحان املا داریم، مامان نمیتواند برای من املاء بگوید چون از آنقدر که با چشمهایش خیاطی میکند نمیتواند نوشتهها را درست بخواند دلم میخواست یک املا هم شما برای من بخوانید. ماجرای آلبالوها و هستههایش را هم فراموش کنید این صدام نمیخواهد برود تا شما بیایید. بابای همه بچهها آمدهاند فقط شما نیامدهاید. پس کی میآیید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
اگر نمیخواهید جواب نامههایم را بدهید اقلش 20 تومان پولم را پس بدهید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
خانم معلممان هم دیروز با من گریه میکرد او همیشه میگوید نگران نباش بابایت میآید خیلی کیف داشت تا حالا گریهاش را ندیده بودم.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
از امروز دیگر برایم مهم نیست که جواب نامههایم را ندهید. 20 تومان را هم مال خودتان از کیف مامان برداشتم فقط کاشکی یادتان باشد علیرضایی هست که پسرتان است، مامان میگوید دیگر بزرگ شدهای تو هم باید بروی جنگ ولی اگر من بیایم پیش شما مامان خیلی تنها میشود.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام:
شما در جنگ تلویزیون ندارید؟ خانم معلم گفته ندارید، خیلی حیف است که کارتن پلنگ صورتی را نمیبینید، مقشهایم را هم نوشتهام و تلویزیون میبینم نگران نباشید.
آقای پدر سلام؛
خانم معلم این دفعه گریه نکرد، گفت گریههایم الکی است باید مقشهایم را مینوشتم نه اینکه پلنگ صورتی ببینم. مامان هم تلویزیون را خاموش کرده، خوش به حالتان که تلویزیون ندارید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
دیگر حتما باید بیایید، تلویزیون نشان داد که صدام را گرفته بودند تازه کلی ریش داشت اگر نیایید
حتماً. . . اصلاً یادم نبود که شما تلویزیون ندارید. به هر حال دیگر باید بیایید.
پسرتان علیرضا
آقای پدر سلام؛
لابد مامان دارد کور میشود املا که برایم میخواند همینطور غلط غلوط میخواند وسطش هم گریه میکرد لابد برای
چشمهایش، این درس شهید هم چقدر سخت است ، کاش خودت برایم میخواندی
آقای پدر سلام؛
خیلی بدی، چرادیشب که آمده بودی توی خواب مامان منصوره توی خواب من نیامدی مگر من پسرت نبودم، مامان منصوره
میگفت: گفته ای هر وقت او بیاید تو هم میآیی جنگ اصلی هنوز نیامده
بابا سلام
خانم معلم امروز هم گریه کرد همهی بچهها هم گریهشان آمد، خانم معلم گفت: مطمئن باشید او میآید کاش او بیاید.
پسرتان علیرضا
|
و ناگهان خبری دردناک آوردند
ز ردّ پای تو یک مشت خاک آوردند
هنوز باورم این بود: باز میگردی
برای باورم امّا پلاک آوردند
به اشک و آه قسم، میهمان خورشیدی
که از تو خاطرهای تابناک آوردند
برای کوچهی بیاسم وبینشانی ما
به احترام تو، یک اسم پاک آوردند
صدای زنگ در آمد و باز میدانم
ز ردّ پای تو یک مشت خاک آوردند
|
اتل متل یه جانباز
که اسم اون احمده
نمره جانبازیش
هفتاد و پنج درصده
اون که دلاوریهاش
تو جبهه ها غوغا کرده
حالا بیاین ببینین
کلکسیون درده
اون که تو میدون مین
هزار تا معبر زده
حالا توی رختخواب
افتاده حالش بده
بابام یادگاری از
خون و جنگ و آتیشه
با یاد اون زمونا
ذره ذره آب میشه
آهای آهای گوش کنید
درد دل بابا رو
می خواد بگه چه جوری
کشتند بچه ها رو
هیچ می دونی یعنی چی
زخمی ها رو بیاری
یکی یکی و با زور
تو آمبولانس بذاری
درست جلوی چشمات
همین طوری که میره
با شلیک مستقیم
ماشین الو بگیره
همینجوری که میگفت
چشماشو به دیوار دوخت
انگار با این خاطره
بابام الو گرفت سوخت
گفتن این خاطره
بد جوری می سوزوندش
با بغض و ناله میگفت
کاشکی که پر نبودش
آی قصه قصه قصه
نون و پنیر و پسه
هیچ تا حالا شنیدی
تانک ها بشن قناصه
می دونی بعضی وقتها
تانکا قناصه بودن
تا سری رو میدیدن
اون سرو می پروندند
سه راه شهادت کجاست؟
می دونی دوشکا چیه؟
می دونی تانک یعنی چی؟
یا آر پی جی زن کیه؟
آر پی جی زن بلند شد
«وَِِمّا رّمََّیتَ» رو خوند
تانک اونو زودتر زدش
یه جفت پوتین ازش موند
یه بچه بسیجی
اونور میدون مین
زیر شنیهای تانک
له شده بود رو زمین
خودم تو دیده بانی
با دوربین قرارگاه
رفیقمو میدیدم
تو گودی قتلگاه
آر پی جی تو سرش خورد
سرش که از تن پرید
خودم دیدم چند قدم
بدون سر می دوید
هیچ میدونی یه گردان
که اسمش الحدیده
هنوزم که هنوزه
گم شده ناپدیده
اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزید
نترسیدی قبوله
دیدم که یک بسیجی
نلرزید اصلا پاهاش
جلو گلوله واستاد
زل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومدو
از دو چشم مردونه
گذشت و یک بوسه زد
بوسه ای عاشقونه
عاشقی یعنی این که
چشمهایی که تا دیروز
هزار تا مشتری داشت
چندش میاره امروز
اما غمی نداره
چون عاشق خداشه
به جای مردم خدا
مشتری چشاشه
یه شب کنار سنگر
زیر سقف آسمون
میای پیش رفیقت
تو اون گلوله بارون
با اینکه زخمی شده
برات خالی میبنده
میگه من که چیزیم نیست
درد می کشه می خنده
همون هایی که راه
دزدی رو خوب می دونن
ما خون دادیم و اونا
عین زالو میمونن
دشمنای انقلاب
تر سوهای بی پدر
آهای غنیمت خورا
هشّ بابا . یواش تر
ای که به این انقلاب
چسبیدی عین کنه
خط و نشون می کشی
النگوهات نشکنه
فکر نکن علی رو
ماها تنها گذاشتیم
ما اهل کوفه نیستیم
دخلتونو میاریم
|
بسم الله الرحمن الرحیم
توی دنیا رسمه بهترین کارهاشون را به نام بهترین و عزیزترین کسانشان آغاز می کنند . ما هم همین کار را کردیم
می خوایم بدونیم ارادتمند کی باید باشیم . ما رو یاری کنید و تو قسمت نظرات بگید که ما باید ارادتمند کی باشیم .
اما یه حرف کوچک :
مثل همه کودکان در آغوش گرم مادرش بزرگ شد.
و مثل همه نوجوانها، در همین کوچهها و خیابانها فوتبال بازی کرد.
و مثل همه جوانها، عاشق شد.
ناگهان کسی، دلش را ربود و اسمش را گذاشت شهید.
مثل همه ما بود امّا مثل همه ما نشد.
|